عشق،دل را دل ميكند وگرنه دل نيست!همان آب و گل است
در وصل هم ز عشق تو اي گل در آتشم با عقل ، آب عشق به يك جو نمي رود ديشب سرم به بالش ناز وصال و باز پروانه را شكايتي از جور شمع نيست خلفم به روي زرد بخندد و باك نيست باور مكن كه طعنه ي طوفان روزگار هر شب چو ماهتاب به بالين من بتاب لب بر لبم بنه بنوازش دمي چو ني ساز صبا به ناله شبي گفت شهريار ای سر چشمه ی محبت
عاشق نمي شوي كه ببيني چه مي كشم
بيچاره من كه ساخته از آب و آتشم
صبحست و سيل اشك به خون شسته بالشم
عمريست در هواي تو مي سوزم و خوشم
شاهد شو اي شرار محبت كه بي غشم
جز در هواي زلف تو دارد مُشوَشم
اي آفتاب دلكش و ماه پري وَشَم
تا بشنوي نواي غزلهاي دلكشم
اين كار تُست من همه جور تو مي كشم
ای عشق واقعی
چگونه ستایشت کنم در حالی که قلبت از محبت بی نیاز است
چگونه ببوسمت وقتی که عشقت در وجودم جاری میشود
بگزار نامت را تکرار کنم نامت زیباست دلنشین است
چه داشته ای که اینگونه مرا تلسم کرده ای
من اینگونه نبودم تو عشق را با من آشنا کردی
تو هوای دلم را با طراوت کردی
زمانی که با تو هستم به آسمان به بیکران برواز میکنم
پس بدان دوستت دارم گرچه پایان راه را نمیدانم 
نوشته شده در جمعه دوازدهم مهر 1387ساعت
2:4 توسط حســن و زهـــره|
نوشته شده در سه شنبه نهم مهر 1387ساعت
16:5 توسط حســن و زهـــره| |


