تبليغاتX
دوکـــبوتر عاشـــــق
دوکـــبوتر عاشـــــق

عشق،دل را دل ميكند وگرنه دل نيست!همان آب و گل است

چه روزهای قشنگی بود!
همیشه یکی از ما پنهان میشد و

دیگری
تا بی نهایت
 بوسه می شمرد
و ان یکی
 را پیدا میکرد!

من همیشه طوری پنهان میشدم که پیدا باشم!

دلم نمیخواست حتی برای لحظه ای گمم کنی!

ان وقت تو،
ساده ی ساده پیدایم می کردی!

ومن میگریختم!

تاباز پیدایم کنی!

اما نمی دانم چرا ،

حال که در حضور توام ،

مرا نمی یابی!
بیا و این بار پیدایم کن!

وانمود میکنیم که سر زده بوده!
باز چشمان منتظرم را

با انگشتان ظریف وبلندت بگیر!

و آرام در گوشم زمزمه کن:

" پیدایت کردم ، حالاتو گرگی!"
ان وقت من مثل همیشه بگویم :

"قبول نیست؛ غافلگیرم کردی!"

تا بهانه تازه ای باشد که از دستت بگریزم!

مگر نه اینکه میگفتی همیشه از تو فرار یم؟!!

روزی که برگردی،
مداد سیاه کوچکم را،

چرکنویس تمام داستانها وخاطراتم

وآخر سر،شعرهای نیمه تمام تو را می بوسم!
 ومی گویم: «خداحافظ! شاهدان دلتنگی وغمناکی من !

ترکتان میکنم،
آخر همراه گمشده ی
  من بازگشته!»
پیاده به استقبالت می ایم!

به پاس انهمه رنجی که برده ای!
 برایت ازغصه ها و درد تنهایی  این سالها می گویم!
و تو دوباره ودوباره دلداریم بده!

بگو باز هم کبوتر جلد توام و آن فنچ کوچک

که همیشه صدایم میکردی!

بگودیگر «فرشته فراموشکار» صدایت نمی زنم!

ومن میگویم :دیگر
بر دیوارِ بلند کوچه نمی نویسم,
«کبوتر با کبوتر، باز با باز»

وهر دو با هم
باور میکنیم که عاقبت
  عشق ختم  به خیر است!
کف
  دستم را،

(همان  که نشان فالگیر دادی )

نشانت میدهم تا ببینی
 که خط  عمرم  در نبودنت چطور کوتاه شده!
تا دیگر مرا از
 رفتنت نترسانی!

و بدانی،

این بار اگر رفتی، دیگر نخواهم ماند!

من هم میروم،

گرچه  این رفتنم، نامش مرگ باشد!

نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1387ساعت 15:15 توسط حســن و زهـــره| |

روزی مجنون به در خانه لیلی رفت و در زد،

 لیلی گفتکه کیستی؟

 مجنون گفت :من 

 لیلی گفت: غریبه ای

((من )) را نمی شناسم!

 مجنون رفت و بعد از یک سال آواره گی دوباره ،

در خانه لیلی را زد 

 لیلی گفتکه کیستی ؟

 مجنون گفت :تو 

 لیلی جواب داد حالا تورا شناختم  تو مجنون منی بیا تو

hafez3.jpg

آری گلم عاشق جز تو چیزی نمی بیند

نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1387ساعت 1:14 توسط حســن و زهـــره|

4u9qwex.jpg

اي کاش

تمام عشق دنيا را دروجود تو خلاصه نميکردم

که هر روز ديوانه ترم کند

 

مگر تو کيستي؟

مهر تو اين چنين در قلبم ريشه دوانده است

بايد تو را در کجا جستجو کنم؟

 

در کدامين شهر عشق؟

کدام حصارها را بايد در هم فرو بريزم

تا گمشده ام که تو هستي بيابم

با اينکه تواني در تنم نيست

6cwvfr4.jpg

هر لحظه نفس کشيدنم فقط به خاطر تو ست

در جاي جاي قلبم اسم تو را نوشته ام

 

اگر عمر مجالم بدهد

نام تو را

بر روي برگهاي سبز درختان

در لابه لاي گلبرگهاي شکوفه هاي گيلاس

در ميان نسيمي که از دشتها ميگذرد

به يادگار خواهم نوشت

 

که بعد از مرگم

دست نوشته اي براي تمام عاشقاي دنيا بماند

و بداني که چقدر دوستت داشتم

تا بداني يک عشق پاک چقدر با شکوه است

66u705f.jpg

بايد بداني

براي رسيدن به عشقم

ترانه اي ساخته ام

که براي هميشه جاودانه بماند

 

دوستت دارم!!

نوشته شده در سه شنبه هفدهم اردیبهشت 1387ساعت 13:22 توسط حســن و زهـــره|

نوشته شده در شنبه هفتم اردیبهشت 1387ساعت 14:12 توسط حســن و زهـــره| |