عشق،دل را دل ميكند وگرنه دل نيست!همان آب و گل است
چه روزهای قشنگی بود! دیگری من همیشه طوری پنهان میشدم که پیدا باشم! دلم نمیخواست حتی برای لحظه ای گمم کنی! ان وقت تو، ومن میگریختم! تاباز پیدایم کنی! اما نمی دانم چرا ، حال که در حضور توام ، مرا نمی یابی! وانمود میکنیم که سر زده بوده! با انگشتان ظریف وبلندت بگیر! و آرام در گوشم زمزمه کن: " پیدایت کردم ، حالاتو گرگی!" "قبول نیست؛ غافلگیرم کردی!" تا بهانه تازه ای باشد که از دستت بگریزم! مگر نه اینکه میگفتی همیشه از تو فرار یم؟!! روزی که برگردی، چرکنویس تمام داستانها وخاطراتم وآخر سر،شعرهای نیمه تمام تو را می بوسم! ترکتان میکنم، به پاس انهمه رنجی که برده ای! بگو باز هم کبوتر جلد توام و آن فنچ کوچک که همیشه صدایم میکردی! بگودیگر «فرشته فراموشکار» صدایت نمی زنم! ومن میگویم :دیگر وهر دو با هم (همان که نشان فالگیر دادی ) نشانت میدهم تا ببینی و بدانی، این بار اگر رفتی، دیگر نخواهم ماند! من هم میروم، گرچه این رفتنم، نامش مرگ باشد! روزی مجنون به در خانه لیلی رفت و در زد، لیلی گفت: که کیستی؟ مجنون گفت :من لیلی گفت: غریبه ای ((من )) را نمی شناسم! مجنون رفت و بعد از یک سال آواره گی دوباره ، در خانه لیلی را زد لیلی گفت: که کیستی ؟ مجنون گفت :تو لیلی جواب داد حالا تورا شناختم تو مجنون منی بیا تو آری گلم عاشق جز تو چیزی نمی بیند
اي کاش تمام عشق دنيا را دروجود تو خلاصه نميکردم که هر روز ديوانه ترم کند مگر تو کيستي؟ مهر تو اين چنين در قلبم ريشه دوانده است بايد تو را در کجا جستجو کنم؟ در کدامين شهر عشق؟ کدام حصارها را بايد در هم فرو بريزم تا گمشده ام که تو هستي بيابم با اينکه تواني در تنم نيست هر لحظه نفس کشيدنم فقط به خاطر تو ست در جاي جاي قلبم اسم تو را نوشته ام اگر عمر مجالم بدهد نام تو را بر روي برگهاي سبز درختان در لابه لاي گلبرگهاي شکوفه هاي گيلاس در ميان نسيمي که از دشتها ميگذرد به يادگار خواهم نوشت که بعد از مرگم دست نوشته اي براي تمام عاشقاي دنيا بماند و بداني که چقدر دوستت داشتم تا بداني يک عشق پاک چقدر با شکوه است بايد بداني براي رسيدن به عشقم ترانه اي ساخته ام که براي هميشه جاودانه بماند دوستت دارم!!
همیشه یکی از ما پنهان میشد و
تا بی نهایت بوسه می شمرد
و ان یکی را پیدا میکرد!
ساده ی ساده پیدایم می کردی!
بیا و این بار پیدایم کن!
باز چشمان منتظرم را
ان وقت من مثل همیشه بگویم :
مداد سیاه کوچکم را،
ومی گویم: «خداحافظ! شاهدان دلتنگی وغمناکی من !
آخر همراه گمشده ی من بازگشته!»
پیاده به استقبالت می ایم!
برایت ازغصه ها و درد تنهایی این سالها می گویم!
و تو دوباره ودوباره دلداریم بده!
بر دیوارِ بلند کوچه نمی نویسم,
«کبوتر با کبوتر، باز با باز»
باور میکنیم که عاقبت عشق ختم به خیر است!
کف دستم را،
که خط عمرم در نبودنت چطور کوتاه شده!
تا دیگر مرا از رفتنت نترسانی!



نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1387ساعت
15:15 توسط حســن و زهـــره| |
نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1387ساعت
1:14 توسط حســن و زهـــره|
نوشته شده در سه شنبه هفدهم اردیبهشت 1387ساعت
13:22 توسط حســن و زهـــره|

