عشق،دل را دل ميكند وگرنه دل نيست!همان آب و گل است
قلب من در شهر چشمان شما جا مانده است وقتی از غربت ایام دلم می گیرد در ذهن نيافرينمت مي ميرم چرا گرفته دلت مثل آنکه تنهایی زني مي رفت ، مردي او را ديد و دنبال او روان شد . زن پرسيد که چرا پس من مي آيي ؟ مرد گفت : برتو عاشق شده ام . زن گفت : برمن چه عاشق شده اي ، خواهر من از من خوبتر است و از پس من مي آيد ، برو و بر او عاشق شو . مرد از آنجا برگشت و زني بدصورت ديد ، بسيار ناخوش گرديد و باز نزد زن رفت و گفت : چرا دروغ گفتي ؟ زن گفت : تو راست نگفتي . اگر عاشق من بودي ، پيش ديگري چرا مي رفتي ؟ مرد شرمنده شد و رفت اي برادر ، هر روز و تو انديشه كنان مي گويي هزار جهد بكردم كه يار من باشي چراغ ديده شب زنده دار من گردي سه بوسه كز دو لبت كرده اي وظيفه من من اين مراد ببينم به خود كه نيم شبي مي خواهمت هرگز نخواستم كه تو رو با كسي قسمت بكنم يا از تو حتي با خودم يه لحظه صحبت بكنم هرگز نخواستم كه به داشتن تو عادت بكنم بگم فقط مال مني به تو جسارت بكنم اِنقد ظريفي كه با يك نگاه هرزه مي شكني اما تو خلوت خودم تنها فقط مال مني هرگز نخواستم كه به داشتن تو عادت بكنم بگم فقط مال مني به تو جسارت بكنم ترسم اينه كه رو تنت جاي نگاهم بمونه يا روي تيشه چشات غبار آهم بمونه تو پاك وساده مثل خواب حتي با بوسه مي شكني شكل همه آرزوهام تجسم خواب مني حتي با اينكه هيچكس مثل من عاشق تو نيست پيش تو آينه چشام حقير لايق تو نيست هرگز نخواستم كه به داشتن تو عادت بكنم بگم فقط مال مني به تو جسارت بكنم خوبی دیگه تموم شده من هم می خوام دروغ بگم کاری به کارت ندارم تعنه به تو نمی زنم خوب می دونم که این روزا مبارکه هم واسه تو بیاو خاطراتتو من یادگاری نمی خوام دستتو خووندم عزیزم برو که بی تو پر زدن می خوام مثه گذاشته ها حس می کنم که عاطفه م
قدر یک شب هم شده از آن پرستاری کنید
مرغ امید من از شدت غم می میرد
دل به رویای خوش خاطره ها می بندم
باز هم خاطره ها دست مرا مي گيرد
از شاخه اگر نچينمت مي ميرم
اي عادت چشم هاي بي حوصله ام
يك روز اگر نبينمت مي ميرم
چقدر هم تنها
خیال می کنم
دچار آن رگ پنهان رنگها هستی
دچار یعنی عاشق
و فکر کن که چه تنهاست
اگر که ماهی کوچک دچار آبی دریای بیکران باشد
چه فکر نازک غمناکی
خوشا به حال گیاهان که عاشق نورند
و دست منبسط نور روی شانه آنهاست
نه وصل ممکن نیست
همیشه فاصله ای هست
دچار باید بود
وگر نه زمزمه حیرت میان دو حرف حرام خواهد شد
و عشق
صدای فاصله هاست
صدای فاصله ای که غرق ابهامند
تو مرا مي بيني
با نگاهي غمگين
خسته تر از هر روز
از كنار تو پريشان و غمين مي گذرم
و تو مي انديشي:
چيست آن راز
كه مي سوزد و مي سوزاند؟
چيست آن راز
كه حتي
نتوان برد زِ ياد
نتوان گفت به باد؟
عاشقي بد درديست!
نه برادر كاش مي دانستي
غـم عشق را،كه توان برد زِ ياد؟
كه توان گفت به باد؟
كاش مي دانستي...
مراد بخش دل بيقرار من باشي
انيس خاطر اميدوار من باشي
اگر ادا نكني قرض دار من باشي
به جاي اشك روان در كنار من باشي
به آنها گفت: « من شما را نمي شناسم ولي فکر مي کنم گرسنه باشيد، بفرمائيد داخل تا چيزي براي خوردن به شما بدهم.»
آنها پرسيدند:« آيا شوهرتان خانه است؟»
زن گفت: « نه، او به دنبال کاري بيرون از خانه رفته.»
آنها گفتند: « پس ما نمي توانيم وارد شويم.»
عصر وقتي شوهر به خانه برگشت، زن ماجرا را براي او تعريف کرد.
شوهرش به او گفت: « برو به آنها بگو شوهرم آمده، بفرمائيد داخل.»
زن بيرون رفت و آنها را به خانه دعوت کرد. آنها گفتند: « ما با هم داخل خانه نمي شويم.»
زن با تعجب پرسيد: « چرا!؟» يکي از پيرمردها به ديگري اشاره کرد و گفت:« نام او ثروت است.» و به پيرمرد ديگر اشاره کرد و گفت:« نام او موفقيت است. و نام من عشق است، حالا انتخاب کنيد که کدام يک از ما وارد خانه شما شويم.»
زن پيش شوهرش برگشت و ماجرا را تعريف کرد. شوهـر گفت:« چه خوب، ثـروت را دعوت کنيم تا خانه مان پر از ثروت شود! » ولي همسرش مخالفت کرد و گفت:« چرا موفقيت را دعوت نکنيم؟»
عروس خانه که سخنان آنها را مي شنيد، پيشنهاد کرد:« بگذاريد عشق را دعوت کنيم تا خانه پر از عشق و محبت شود.»
مرد و زن هر دو موافقت کردند. زن بيرون رفت و گفت:« کدام يک از شما عشق است؟ او مهمان ماست.»
عشق بلند شد و ثروت و موفقيت هم بلند شدند و دنبال او راه افتادند. زن با تعجب پرسيد:« شما ديگر چرا مي آييد؟»
پيرمردها با هم گفتند:« اگر شما ثروت يا موفقيت را دعوت مي کرديد، بقيه نمي آمدند ولي هرجا که عشق است ثروت و موفقيت هم هست! »


![]()
![]()
![]()
من هم مثل خودت بدم![]()
![]()
![]()
من هم دو رنگی بلدم![]()
![]()
![]()
قصه من گلایه نیست![]()
![]()
![]()
تعنه به ماجرا زدم![]()
![]()
![]()
یکی دیگه کنارته![]()
![]()
![]()
هم واسه اون که یارته![]()
![]()
![]()
بردارو از اینجا ببر ![]()
![]()
![]()
نگو که یادگارته![]()
![]()
![]()
بازی دیگه تموم شده![]()
![]()
![]()
اینروزا ارزوم شده![]()
![]()
![]()
مهرمو پنهون کنم![]()
![]()
![]()
به پای تو حروم شده![]()
![]()
![]()
![]()
نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم اسفند 1386ساعت
1:15 توسط حســن و زهـــره|
نوشته شده در جمعه بیست و چهارم اسفند 1386ساعت
23:6 توسط حســن و زهـــره| |
نوشته شده در یکشنبه نوزدهم اسفند 1386ساعت
1:34 توسط حســن و زهـــره|
زني از خانه بيرون آمد و سه پيرمرد را با ريش هاي بلند جلوي در ديد.
نوشته شده در دوشنبه سیزدهم اسفند 1386ساعت
20:57 توسط حســن و زهـــره| |
باران باش و غرور و تکبر را از قلب ها پاک کن تو که می توانی جاده های بی سواری را آب ده تا فردا مسافران بر روی جاده ها بشکفند ! ببار و کویر را سیراب کن تا دیگر هیچ کویری وجود نداشته باشد . اگر برای همیشه باران باشی قول می دهم همه جا سبز شود . همان رنگی که همه انتظارش را می شکند.
نوشته شده در چهارشنبه هشتم اسفند 1386ساعت
16:22 توسط حســن و زهـــره| |
نوشته شده در دوشنبه ششم اسفند 1386ساعت
20:37 توسط حســن و زهـــره| |
نوشته شده در پنجشنبه دوم اسفند 1386ساعت
20:11 توسط حســن و زهـــره| |





