تبليغاتX
دوکـــبوتر عاشـــــق
دوکـــبوتر عاشـــــق

عشق،دل را دل ميكند وگرنه دل نيست!همان آب و گل است

قلب من در شهر چشمان شما جا مانده است                               
 قدر یک شب هم شده از آن پرستاری کنید

وقتی از غربت ایام دلم می گیرد‎‎
 مرغ امید من از شدت غم می میرد

 دل به رویای خوش خاطره ها می بندم

باز هم خاطره ها دست مرا مي گيرد

در ذهن نيافرينمت مي ميرم
از شاخه اگر نچينمت مي ميرم
اي عادت چشم هاي بي حوصله ام
يك روز
اگر نبينمت مي ميرم

1e1ef4d9f83e344803868a6e05e78360.jpg

چرا گرفته دلت مثل آنکه تنهایی
چقدر هم تنها
خیال می کنم
دچار آن رگ پنهان رنگها هستی
دچار یعنی عاشق
و فکر کن که چه تنهاست
اگر که ماهی کوچک دچار آبی دریای بیکران باشد
چه فکر نازک غمناکی
خوشا به حال گیاهان که عاشق نورند
و دست منبسط نور روی شانه آنهاست
نه وصل ممکن نیست
همیشه فاصله ای هست
دچار باید بود
وگر نه زمزمه حیرت میان دو حرف حرام خواهد شد
و عشق
صدای فاصله هاست
صدای فاصله ای که غرق ابهامند

نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم اسفند 1386ساعت 1:15 توسط حســن و زهـــره|
111111111.jpg

 

زني مي رفت ، مردي او را ديد و دنبال او روان شد . زن پرسيد که چرا پس من مي آيي ؟ مرد گفت : برتو عاشق شده ام . زن گفت : برمن چه عاشق شده اي ، خواهر من از من خوبتر است و از پس من مي آيد ، برو و بر او عاشق شو . مرد از آنجا برگشت و زني بدصورت ديد ، بسيار ناخوش گرديد و باز نزد زن رفت و گفت : چرا دروغ گفتي ؟ زن گفت : تو راست نگفتي . اگر عاشق من بودي ، پيش ديگري چرا مي رفتي ؟ مرد شرمنده شد و رفت

نوشته شده در جمعه بیست و چهارم اسفند 1386ساعت 23:6 توسط حســن و زهـــره| |

اي برادر ، هر روز
 تو مرا مي بيني
با نگاهي غمگين
خسته تر از هر روز
از كنار تو پريشان و غمين مي گذرم
 و تو مي انديشي:
چيست آن راز
كه مي سوزد و مي سوزاند؟
چيست آن راز
كه حتي
نتوان برد زِ ياد
نتوان گفت به باد؟

و تو انديشه كنان مي گويي
عاشقي بد درديست!
نه برادر كاش مي دانستي
غـم عشق را،كه توان برد زِ ياد؟
كه توان گفت به باد؟
كاش مي دانستي...725cb354f4.jpg

هزار جهد بكردم كه يار من باشي
مراد بخش دل بيقرار من باشي

چراغ ديده شب زنده دار من گردي
انيس خاطر اميدوار من باشي

سه بوسه كز دو لبت كرده اي وظيفه من
اگر ادا نكني قرض دار من باشي

من اين مراد ببينم به خود كه نيم شبي
به جاي اشك روان در كنار من باشي

مي خواهمت

love9.jpg

نوشته شده در یکشنبه نوزدهم اسفند 1386ساعت 1:34 توسط حســن و زهـــره|
 
 
 
 
زني از خانه بيرون آمد و سه پيرمرد را با ريش هاي بلند جلوي در ديد.
به آنها گفت: « من شما را نمي شناسم ولي فکر مي کنم گرسنه باشيد، بفرمائيد داخل تا چيزي براي خوردن به شما بدهم.»
آنها پرسيدند:« آيا شوهرتان خانه است؟»
زن گفت: « نه، او به دنبال کاري بيرون از خانه رفته.»
آنها گفتند: « پس ما نمي توانيم وارد شويم.»
عصر وقتي شوهر به خانه برگشت، زن ماجرا را براي او تعريف کرد.
شوهرش به او گفت: « برو به آنها بگو شوهرم آمده، بفرمائيد داخل.»
زن بيرون رفت و آنها را به خانه دعوت کرد. آنها گفتند: « ما با هم داخل خانه نمي شويم.»
زن با تعجب پرسيد: « چرا!؟» يکي از پيرمردها به ديگري اشاره کرد و گفت:« نام او ثروت است.» و به پيرمرد ديگر اشاره کرد و گفت:« نام او موفقيت است. و نام من عشق است، حالا انتخاب کنيد که کدام يک از ما وارد خانه شما شويم.»
زن پيش شوهرش برگشت و ماجرا را تعريف کرد. شوهـر گفت:« چه خوب، ثـروت را دعوت کنيم تا خانه مان پر از ثروت شود! » ولي همسرش مخالفت کرد و گفت:« چرا موفقيت را دعوت نکنيم؟»
عروس خانه که سخنان آنها را مي شنيد، پيشنهاد کرد:« بگذاريد عشق را دعوت کنيم تا خانه پر از عشق و محبت شود.»
مرد و زن هر دو موافقت کردند. زن بيرون رفت و گفت:« کدام يک از شما عشق است؟ او مهمان ماست.»
عشق بلند شد و ثروت و موفقيت هم بلند شدند و دنبال او راه افتادند. زن با تعجب پرسيد:« شما ديگر چرا مي آييد؟»
پيرمردها با هم گفتند:« اگر شما ثروت يا موفقيت را دعوت مي کرديد، بقيه نمي آمدند ولي هرجا که عشق است ثروت و موفقيت هم هست! »

نوشته شده در دوشنبه سیزدهم اسفند 1386ساعت 20:57 توسط حســن و زهـــره| |
باران باش و غرور و تکبر را از قلب ها پاک کن تو که می توانی جاده های بی سواری را آب ده تا فردا مسافران بر روی جاده ها بشکفند ! ببار و کویر را سیراب کن تا دیگر هیچ کویری وجود نداشته باشد . اگر برای همیشه باران باشی قول می دهم همه جا سبز شود . همان رنگی که همه انتظارش را می شکند.

 تقدیم به بهترینم
 
دوستت دارم
نوشته شده در چهارشنبه هشتم اسفند 1386ساعت 16:22 توسط حســن و زهـــره| |

هرگز نخواستم كه تو رو با كسي قسمت بكنم              يا از تو حتي با خودم يه لحظه صحبت بكنم


هرگز نخواستم كه به داشتن تو عادت بكنم                بگم فقط مال مني به تو جسارت بكنم


 


اِنقد ظريفي كه با يك نگاه هرزه مي شكني             اما تو خلوت خودم تنها فقط مال مني


هرگز نخواستم كه به داشتن تو عادت بكنم           بگم فقط مال مني به تو جسارت بكنم


 


ترسم اينه كه رو تنت جاي نگاهم بمونه             يا روي تيشه چشات غبار آهم بمونه


تو پاك وساده مثل خواب حتي با بوسه مي شكني     شكل همه آرزوهام تجسم خواب مني


 


حتي با اينكه هيچكس مثل من عاشق تو نيست        پيش تو آينه چشام حقير لايق تو نيست


هرگز نخواستم كه به داشتن تو عادت بكنم    بگم فقط مال مني به تو جسارت بكنم


نوشته شده در دوشنبه ششم اسفند 1386ساعت 20:37 توسط حســن و زهـــره| |

خوبی دیگه تموم شده من هم مثل خودت بدم

من هم می خوام دروغ بگممن هم دو رنگی بلدم

کاری به کارت ندارمقصه من گلایه نیست

تعنه به تو نمی زنمتعنه به ماجرا زدم

خوب می دونم که این روزایکی دیگه کنارته

مبارکه هم واسه توهم واسه اون که یارته

بیاو خاطراتتوبردارو از اینجا ببر

من یادگاری نمی خوامنگو که یادگارته

دستتو خووندم عزیزمبازی دیگه تموم شده

برو که بی تو پر زدناینروزا ارزوم شده

می خوام مثه گذاشته هامهرمو پنهون کنم

حس می کنم که عاطفه مبه پای تو حروم شده

                                

نوشته شده در پنجشنبه دوم اسفند 1386ساعت 20:11 توسط حســن و زهـــره| |