تبليغاتX
دوکـــبوتر عاشـــــق
دوکـــبوتر عاشـــــق

عشق،دل را دل ميكند وگرنه دل نيست!همان آب و گل است

زیباترین تصویری که درزندگانیم دیدم نگاه عاشقانه و معصومانه تو بود.

زیباترین سخنی که شنیدم سکوت دوست داشتنی تو بود.

زیباترین احساساتم گفتن دوست داشتن تو بود.

زیباترین انتظار زندگیم حسرت دیدار تو بود.

زیباترین لحظه زندگیم لحظه با تو بودن بود.

زیباترین هدیه عمرم محبت تو بود.

زیباترین تنهاییم گریه برای تو بود.

زیباترین اعترافم عشق تو بود.

نوشته شده در یکشنبه هجدهم آذر 1386ساعت 16:25 توسط حســن و زهـــره|

روزی روزگاری در جزیره ای زیبا تمام حواس زندگی می کردند؛غم,شادی,غرور,ثروت,عشق و... .
روزی خبر رسید که قرار است تمام جزیره به زیر آب برود؛ پس تمام اهل جزیره قایقهای خود را مرمت کردند تا راهی شوند. اما عشق راضی به ترک جزیره نشد !چرا که او عاشق جزیره بود!
آن لحظه فرار رسید و تمام جزیره به زیر آب رفت!عشق ازغرور که با کرجی زیبا عازم مکانی امن بود کمک خواست و گفت:غرور ممکن است مرا با خود ببری؟
غرور گفت:نه تمام بدنت خیس و کثیف شده است و قایقم را کثیف می کنی!
غم در نزدیکی عشق بود؛عشق به او گفت.غم؛آیا تو مرا با خود می بری؟
غم با صدایی حزن آلود گفت:آه عشق من خیلی غمگینم و احتیاج دارم تا تنها باشم!
پس اینبار عشق به سراغ ثروت رفت و به او گفت:آیا می توانم با تو همسفر شوم؟
ثروت گفت:قایق من پر از طلا و جواهر است و دیگر جایی برای تو نیست!
عشق اینبار از شادی کمک خواست.اما شادی آنقدر غرق در شادی و نشاط بود که حتی صدای عشق را نیز نشنید.
ناگهان صدایی مسن و خسته گفت:بیا عشق من تورا با خود خواهم برد!!!!
عشق از خوشحالی فراوان خود را به داخل قایق انداخت.عشق آنقدر خوشحال بود که یادش رفت حتی نام یاریگرش را بپرسد!
آنها به خشکی رسیدند و پیره مرد به راه خود رفت!وتازه عشق فهمید که حتی نام آن پیرمردرا هم نمی داند.
از پیر دیگری پرسید آیا تو او را می شناسی؟گفت :آری او زمان است!
عشق با تعجب گفت:زمان؟!!!!
پیرمرد گفت:آری زمان؛چراکه تنها او قادر به درک عظمت عشق است!!!!!

نوشته شده در جمعه شانزدهم آذر 1386ساعت 17:5 توسط حســن و زهـــره|