عشق،دل را دل ميكند وگرنه دل نيست!همان آب و گل است
والنتاين مبارك كِشتي دوسـتي شبيه به ارتباطي مابين دســت ها و چشــم هاست آن شبيه وقتي است كه دست صدمه مي بيند و چشم جنايت مي كند و وقتي كه چشم گناه مي كند دست آن را پاك مي كند ما دوستان هميشگي براي هم خواهيم ماند هميشه در قلـب من خواهي ماند رز هاي سرخ برايت هميشه در گلدان و باغچه ات شاداب و تازه باد والنتاين بر تو مبارك عزيزم اگر پيوند زناشويي بر صخره ي يگانگي استوار نباشد،اين عبارت معنا نخواهد داشت كه دو روحيــم با يك انديشـه و دو قلبيــم در يك سينــه. عبارت فوق حاكي است از اين كه تا زن و مرد همفكر نباشند(يا در عالمِ انديشه ي يكساني زندگي نكنند)،به ناچار از يكديگر جدا خواهند شد. انديشه،نيروي مواج عظيمي است و انسان به سوي آفريده هاي ذهنش كشيده مي شود. به عنوان مثال زن و مردي ازدواج كردند و به ظاهر خوشبخت بودند.مرد به موفقيت دست يافت و با سليقه تر شد،اما هشياري زن همچنان محدود بود و تغييري نكرد. هرگاه مرد قصد خريد ميكرد،به بهترين فروشگاه ها ميرفت و بدون توجه به قيمت ها،بهترين وسايل را مي خريد. و هرگاه زن به خريد مي رفت به مغازه هايي مي رفت كه لوازم بُنجل داشتند. سطح فكري مرد بالا بود و سطح انديشه ي زن،پائين. به همين دليل شكست و جدايي گريبان شان را گرفت. اغلب اوقات شاهد اين ماجرا در زندگي مردان ثروتمند و موفقي بوده ايم كه سرانجام همسران وفادار و سخت كوش خود را ترك كرده اند. زن بايد از سليقه و جاه طلبي هاي همسرش تبعيت كند و در دنياي انديشه ي او زندگي نمياد چرا كه"آدمي جايي است كه انديشه اش آنجاست." مر انساني " نيمه اي ديگر" يا انتخابي الهي دارد. اين دو انسان در دنياي انديشه هايشان يكي هستند. خداوند اين دو را به هم پيوند داده است و هيچ انساني نبايد و نمي تواند جدايشان كند. ((اين دو،يكي خواهند شد.))چرا كه در ذهن فراهُشيارشان،طرح الهي واحدي برقرار است. عبارت روح بخش ازدواج خدا را سپاس ميگويم كه هم اكنون پيوندي كه در آسمان ها بسته است؛در زمين تجلي خواهد يافت. از هم اكنون تا ابد،اين دو،يكي خواهد شد. وقتي كه رفتي حس كردم كه تنها مي مانم وقتي كه رفتي فهميدم كه دلم از دستم رفت وقتي كه رفتي فهميدم كه سرم شانه نوازش گرش را از دست خواهد داد وقتي كه رفتي فهميدم من هم رفتم وقتي كه براي آخرين بار از خم كوچه عبور كردي روحم من هم پر كشيد ولي به خودم اميد دادم به خودم وعده دادم كه بر مي گردي ولي دلم چيزي را كم داشت كه كاملا اونو حس كردم خودم حس كردم كه قصر آرزوهايم خراب شد خودم حس كردم كه ديگر كسي نمي تواند مثل او دوست داشته باشد اری واقعا دوست داشتنت بي ريا بود بي ريا دوست داشت بي ريا عاشق شد بي ريا مهر ورزيد و بي ريا هم رفت درست مثل قاصدك اري قاصدكم رفت و من هم هم تنها شدم قاصدكم رفت و قصر آرزوهايم خراب شد قاصدكم رفت و دلم به انتظار برگشت او ماند تا مرد به راستي بعد تو چه بايد مي كردم من هم مردم دلم هم به همراه تو مرد نمي خواست كسي را ديگر مثل تو دوست بدارد وقتيكه رفتي نميدانم چرا دلم هم رفت وقتي كه رفتي نمي دانم چرا دستانم ديگر توان نوشتن كلمات شاد را نداشت وقتي كه رفتي بارها با چشمانم جنگيدم كه چرا باز هم توان ديدن را دارند بارها با خودم جنگيدم كه چرا من مانده ام بارها با دستانم جنگيدم كه چرا هنوز توان نوشتن را دارند از وقتي كه رفتي بارها دفتر شعرم با قطرات اشكم مزين مي شد از وقتي كه رفتي ديگر توانم نوشتن را هم نداشتم مگر اينكه دلم واقعا هواي تو را مي كرد تنها آن زمان بود كه مي نوشتم آن هم فقط براي تو از وقتي كه رفتي ديگر چشمانم نتونست غير از تو روياهاش تو رو ببينه از وقتي كه رفتي دلم معبد و معبودش را از دست داد مدام بهانه تو رو مي گرفت به او مي گفتم كه رفته، براي هميشه از پيشم رفته ولي ساده دل قبول نمي كرد هجران تو را باور نداشت مي گفت كه تمام وجودش بوي تو را مي دهد براي همين مي گفت كه تو هم هستي از چشمانم متنفر بودم كه چرا از همان لحظه اول برايت اشك نريخت مي دوني ديگه نمي خواستم اونها رو باز كنم ازشون متنفر بودم آخه مي دوني روزي كه براي اخرين بار دستت رو روي اونها كشيدي و گفتي كه قطره اشكت بوي عشق مي ده فكر كردم چشمام از خودم عاشق تر هستند نمي دونم شايد دوامشون تو عشق خيلي بيشتر بوده شايد چون خيلي دوستت داشتن نتونستن باور كن شايد هم عزيز معجزه دستهاي تو بوده اره مطمئنم كه معجزه دستهاي تو بوده هيچ وقت تا اين اندازه تنها نبودم تو قامت عشق را با رفتنت شكستي از وقتي كه رفتي خورشيد باري من از سمت مشرق طلوع نمي كند از آن زمان كه تو از باغ دلم پركشيدي ديگري هيچ بهاري به سراغ دلم نيامد ديگر بلبلان در اين باغ شوق آواز خواندن ندارند ديگر درختان خسته باغ دلم شكوفه نمي آورند اي عزيز دل خورشيد و زمين و بهار و بلبلان و درختان يكصدا تو را مي خواهند و من خدا را در هنگام هر اذان براي آمدنت دعا مي كنم و زمزمه مي كنم اي بهترين، زيباترين و عاشق ترينم برگرد اما تو صداي زمزمه آنها را نمي شنوي قلم در دست گرفتم كه بنويسم از تو متنفرم تا شايد بتوانم به زندگي آنطور كه مي خواهم ادامه بدهم ولي وقتي به كاغذي كه دستم روي آن بود نگاه كردم ديدم كه بي اختيار باز هم نوشته ام دوستت دارم برگرد ، برگرد كه دلم ، قلبم، همه و همه بهانه تو را مي گيرند

![[IMG]http://i12.tinypic.com/2affrpd.jpg[/IMG]](http://i12.tinypic.com/2affrpd.jpg)
![[IMG]http://i9.tinypic.com/2d949ch.jpg[/IMG]](http://i9.tinypic.com/2d949ch.jpg)
![[IMG]http://i16.tinypic.com/448im3s.jpg[/IMG]](http://i16.tinypic.com/448im3s.jpg)
![[IMG]http://i9.tinypic.com/4fzez61.jpg[/IMG]](http://i9.tinypic.com/4fzez61.jpg)
![[IMG]http://i5.tinypic.com/49g4dxx.jpg[/IMG]](http://i5.tinypic.com/49g4dxx.jpg)
![[IMG]http://i19.tinypic.com/2n0vh1c.jpg[/IMG]](http://i19.tinypic.com/2n0vh1c.jpg)
![[IMG]http://i9.tinypic.com/48m4dhu.jpg[/IMG]](http://i9.tinypic.com/48m4dhu.jpg)

آرزوهایم زیر انبوهی از خاکستر هنوز نفس می کشند...
هنوز شعله ورند... نسیم مهربانی تو کی می وزد؟؟
نوشته شده در جمعه بیست و هفتم بهمن 1385ساعت
18:36 توسط حســن و زهـــره| |
نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم بهمن 1385ساعت
21:44 توسط حســن و زهـــره| |
نوشته شده در شنبه بیست و یکم بهمن 1385ساعت
1:45 توسط حســن و زهـــره|
نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم بهمن 1385ساعت
20:17 توسط حســن و زهـــره| |



