عشق،دل را دل ميكند وگرنه دل نيست!همان آب و گل است
باور کن که من تنها تو را دوست دارم... باور کن... تنها تو را دارم و هیچکس به جز من توانائی این را نداردکه تو را داشته باشد باور کن داشتن تو کاری سخت است... و تنها...من... یارای آنرا دارم! باور کن تنها تو میدانی که می خواهم خود را در تو بگسترانم! باور کن...که من...باور کرده ام که مرا از آن میهمان ناخوانده که هنوز نامش را نمیدانم بیشتر دوست داری ... کسی که میخواست خودش را در تو بگستراند ... باور کن چنان به تو عادت کرده ام که نباید گفت! تو همراه خود خلائی دوست داشتنی داری که در آن غم وشادی با یک سرعت مرا سرمست می کنند . با تو بودن مرا دچار تپش قلبی می کند که غیر قابل وصف است.... باور کن... نبود و نخواهد بود .... آن لحظهء وداعی که دل من برایت تنگ نشده باشد! هنوز دستت در دستم بود و هنوز چشمت در چشمم که دلم برایت تنگ می شد! همیشه... این هنوز...تکرار می شود... باور کن که همیشه دلم برایت تنگ است! عزیز ترین مکمل من! باور کن ...... باور کن .... هرروز، با امید آمدنت ودیدن روی گلت و شنیدن صدای نازنینت از خواب بیدار می شوم و هر شب، با حسرت ندیدنت به سراغ عکسهای خوشگلت می روم و دوباره روز بعد با امید آمدنت... و شب بعد با حسرت ندیدنت... و تکرار پشت تکرار .... من نمی توانم ـ شاید آنگونه که تو می خواهی ـ عاشق باشم . من نمی توانم آنگونه که تو می خواهی حتی شاعر باشم باور کن که بیشتر از این توانم نیست اما ..... می خواهم بدانی.... می خواهم باور کنی ... باور کنی، که اگر تو را نداشتم ... خود را نیز نداشتم ... باور کن! که من خود نیز باور کرده ام که بی تو نگاهی سردم باور کرده ام که این احساس شعر گونه تنها به واسطه وجود توست که در من شکل گرفته است ... باور کن که من هم باور کرده ام .... باور کن که هیچ کسی چون من قدر نگاهت را نمی داند.... باور کن،اگر چشمهایت نبود ... چی می تونست مونس همه شبهای تاريکم باشه ؟؟؟؟ باور کن هميشه به تو و چشمهای تو اعتماد داشتم و دارم .... اگر باور کنی من نیز خود باور خواهم کرد...باور کن... این گناه نیست اگر من بخواهم که تنها مال من باشی!می خواهم تنها... تنهای تنها... مال من باشی.... باور کن... من از تو می خواهم که باور کنی! من با روش خوددر بالاترین حدش دوستت میدارم! لذت فوق العاده ای داره. دستها دور کسی که دوستش داری حلقه میشه و بعد اونو محکم به خودت فشار میدی و اون گرمای تنی رو که دوستش داره حس می کنه.
در آغوش گرفتن، در آغوش گرفته شدن لذت غیر قابل وصفی داره. یکی باید کسی رو خیلی دوست داشته باشه تا درآغوشش بگیره.
یکدقیقه چشمهاتون رو ببندید و حس کنید تو آغوش کسی هستید که خیلی دوستتون داره، عطر تنشو حس کنید و آروم سرتون رو بزارید روی سینش و بعد آرامش دنیا رو حس کنید.
چرا باید از در آغوش گرفتن از در آغوش گرفته شدن بترسیم بدمون بیاد یا ازش فراری باشیم.
من حاضرم بارها و بارها و بارها کسی رو که دوست دارم تو آغوش خودم بگیرم و کسی که دوستم داره بارها و بارها و بارها منو تو آغوشش بگیره.
بازم دوست دارم این صحنه رو تصویر کنم:
دستهامو باز می کنم، آروم دور بدن کسی که دوستش دارم حلقه می کنم اونو محکم به خودم فشار می دم، بوی موهاش، عطر تنش می پیچه توی تنم، گرمای تنشو حس می کنم و دنیا برام میشه یه جای آروم خوب. وقتی سرش رو سینمه ...
هنوزم پر مي كشه دل براي به تو رسيدن
خيلي دوست دارم تو مهتاب بشينم يه شب كنارت
سر تو با مهربوني بذاري به روي شونم
حالم رو اگه بپرسي خوبه تعريفي نداره
چون بلاتكليفه عاشق آخه تكليفي نداره
باز كه ابري شد نگاهت بغضتم واسم عزيزه
اما اشكات رو نگه دار نذار اينجوري بريزه
حال من خيلي عجيبه دوست دارم پيشم بشيني
من نگاهت بكنم و تو چشام عشق رو ببيني
بد جوري ديوونتم من فكر نكن اين اعترافه
هميشه نبودن تو كرده اين دل و كلافه
آخ چه لذتي داره ناز چشماتو كشيدن
من كه آسمون نبودم اما عشق تو يه ماهه
سرزنش نكن دلم رو به خدا اون بي گناهه
تو كه چشماي قشنگت خونه ي صد تا ستاره س
تو كه لبخند طلاييت واسه من عمر دوباره س
بيا و مثل گذشته جز به من به همه شك كن
من بدون تو مي ميرم بيا و بهم كمك كن
نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم آبان 1385ساعت
21:30 توسط حســن و زهـــره| |
نوشته شده در جمعه بیست و ششم آبان 1385ساعت
14:8 توسط حســن و زهـــره| |
سلام اي تنها بهونه واسه ي نفس كشيدن
نوشته شده در شنبه ششم آبان 1385ساعت
15:33 توسط حســن و زهـــره| |


