عشق،دل را دل ميكند وگرنه دل نيست!همان آب و گل است
می پرسی تو را دوست دارم؟ دلم گرفته...دارم خفه ميشم....دوست دارم يكي رو بقل كنم وتا صبح گريه كنم دلم تنگ شده....دلم واسه خودمم تنگ شده واسه اون خنديدنا واسه اون شيطنتا واسه تو واسه ديدن چشمات واسه شنيدن صدات....دارم ديونه ميشم نمي دونم اصلا چم شده همينجوري نشستم وانتظار.......... بردي از يادم،دادي بر بادم،با يادت شادم، دل به تو دادم، بر دام افتادم،ازغم آزادم،دل به تودادم،فتادم به بند،اي گل بر اشك خونينم بخند،سوزم از سوز نگاهت هنوز،چشم من باشد به راهت هنوز............ ...ديوونه،ديوونتم بفهم.....
عشق من در سفر عشق خطر باید کرد
سینه را بر سر مقصود سپر باید کرد
از شبو ظلمتو از ظلم نباید ترسید
تا به خورشید فقط ذکر سحر باید کرد
به وصال دل از این راه خبر باید داد
و جهان را هم از هین راز خبر باید کرد
تیغه ی درد اگر از رگ و جان داشت گذر
عاقبت از لبه ی تیغ گذر باید کرد
عشق من در سفر عشق خطر باید کرد
موج در موج اگر شاهد دریا با شی
قطره قطره به دل دوست اثر باید کرد
از سفر جز هنر عشق نباید اموخت
از دل خود به دل دوست سفر باید کرد
عشق من در سفر عشق خطر باید کرد
یار من چرخ به دلخواه نخواهد چرخید
تا بدانی به چه تدبیر هنر باید کرد
فتح این قله ی ازاد به اسانی نیست
عشق من در سفر عشق خطر باید کرد

حتی اگر بخواهم پاسخ دهم نمی توانم
مگر می شود با کلمات ، احساس دستها را بیان کرد؟
مگر ممکن است با عبارات شرح داد که آن زمان که با دیدگان پر اندیشه و روشن بین به من می نگری چه نشاط و لطفی دلم را فرا می گیرد ؟
می پرسی تو را دوست دارم ؟ مگر واقعا" پاسخ این سوال را نمی دانی ؟
مگر خاموشی من ، راز دلم را به تو نمی گوید ؟
مگر آه سوزان از سر نهان خبر نمی دهد ؟
راستی آیا شکوه آمیخته به بیم و امید ، که من هر لحظه هم می خواهم به زبان آورم و هم سعی می کنم که از دل بر لبم نرسد ، راز پنهان مرا به تو نمی گوید ؟
عزیز من ! چطور نمی بینی که سراپای من از عشق به تو حکایت می کند ؟
همه ذرات وجود من با تو حدیث عشق می گویند ، بجز زبانم که خاموش است
نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم شهریور 1385ساعت
0:36 توسط حســن و زهـــره| |
نوشته شده در دوشنبه بیستم شهریور 1385ساعت
13:56 توسط حســن و زهـــره| |
نوشته شده در شنبه یازدهم شهریور 1385ساعت
15:36 توسط حســن و زهـــره| |


