تبليغاتX
دوکـــبوتر عاشـــــق
دوکـــبوتر عاشـــــق

عشق،دل را دل ميكند وگرنه دل نيست!همان آب و گل است

زهره جان دوست دارم با تمام عشق و اميدي كه در آرامگاه دلم وجود دارد باورت كنم و چنان باشم كه تو مي خواهي دوست دارم شبي را تا صبح به تماشاگه چشمانت همان چشمان تيله ات بنشينم تا باورت كنم و باور كنم چگونه ديدن و چگونه بودن را دوست دارم كه شبي را تا صبح با تو نشسته و تمام عقده‌هاي دلم را برايت بازگو كنم تا شايد مرحمي بر زخم دل شكسته خود گذاشته باشم دوست دارم كه چنان تو را پرستش كنم كه حتي مجنون ليلي اش را پرستش نكرده بود و مجنون به اين عشق و به اين گونه پرستش حسادت كند دوست دارم تصويري از عشق و محبت بر صفحه خونين دلم رسم كنم كه حتي فرهاد تصويري به اين واضعي از شيرين نكشيده باشد دوست دارم در صدر عاشقان دنيا قرار گيرم

ای کاش می توانستم نشان دهم،         I wish l could make you.

که تا کجا دوستت دارم.             derstand how l love you

همیشه در جستجو هستم،        l am always seeking but

اما نمیتوانم راهی بیابم...          cannot find a way….

به آن آنی در تو عاشقم،             l love in you a something

که تنها خود کاشف آنم        that only have descovered

آنی فراتر از تویی که دنیا می شنا سد،          the you_ which is beyond the

و تحسین می کند.         you of the world that is

آنی که تنها وتنها از آن من است.          admired and known by others

آنی که هرگز رنگ نمی بازد،         a you which is eapecially mine

وآنی که هرگز نمی توانم عشق از او بر گیرم.        Which cannot ever

 

نوشته شده در دوشنبه دوم مرداد 1385ساعت 23:35 توسط حســن و زهـــره| |

سلام خوب من     

می دانم از تو نوشتن برایم کاری بس دشوار است ولی می خواهم بگویم راز درونم را آنچه را که مرا اینگونه در غل و زنجیر مهر تو اسیر کرده است.

نمی دانم از کجا شروع کنم توصیف مهربانی هایت و بی همتایی ات یا بازگو کردن درد درونم

کاش می دانستی چقدر مهربانی و خوب کاش وسعت پاکی را در دو چشم یگانه ات می دیدی!

قلم در دستانم سرگردان می شود وقتی قلبم می خواهد از بخشندگی های تو واژه ای را بر سپیدی کاغذ جاری کند...

چه می توانم بگویم چه بگویم وقتی گوش شنوایی نیست! تو آنقدر در مهربانی غرق شده ای که نمی توانی وسعت دوست داشتن مرا ببینی!

من چه می توانم بکنم که قلب کوچکم با مهر پایان ناپذیر تو تسخیر شده است!

چه می توانم بکنم وقتی اشک چشمانم و هراس قلبم و لرزش دستانم نمی گذارند حتی من تصمیم بگیرم......... فقط می دانم آنقدر از این دنیا و آدمیان فریبکار آن بیزارم که اگر بهانه وجود تو نبود مرگ را...........

کاش بدانی چقدر دلتنگ و تنها و غمگینم به آسمان می نگرم مثل دل من تیره و تار است ماه هم مثل ستاره قلب من معشوقش را در نمی یابد!

زمین را لمس می کنم تا شاید استقامت آن را بیاموزم ولی آن هم مثل قلب من از آتش عشق گرم و سوزان است!

خود را به باد می سپارم تا مرا به دیار فراموشی ها بسپارد ولی او هم میل سفر ندارد چرا که مثل چشمان دلم جادوی عشق فرشته ای شده که پای رفتن او را طلسم کرده.........

بیش از این حال درونم در قالب کلام و واژه نمی گنجد!!!!!!!!!

دوســـتت دارم

 

[IMG]http://i5.tinypic.com/20sanup.jpg[/IMG]

 

 

نوشته شده در یکشنبه یکم مرداد 1385ساعت 12:11 توسط حســن و زهـــره| |