عشق،دل را دل ميكند وگرنه دل نيست!همان آب و گل است
توي ساحل روي شنها قايقي به گل نشسته يکي با چشماي گريون گوشه اي تنها نشسته نگاه پر اضطرابش به افق به بينهايت ساکته اما تو قلبش داره يک دنيا شکايت توچشاش حلقه اشکه توي قلبش غم دنيا منتظر به راه ياره تا بياد امروز و فردا باورش نميشه عشقش همه دنياش زير آبه تنها مونده توي ساحل زندگي براش عذابه گریه ها امانم را بریده اند. می خواهم حرف بزنم. دلم آنقدرگرفته است، که می خواهم به اندازه هزارقرن گریه کنم. می خواهم نباشم. حس می کنم جایی ازقلبم سوراخ شده است. خسته ازتو نیستم . خسته ازهیچ کسی نیستم. خسته از دوستی ها و دشمنی ها نیستم. خسته ازاین همه دوری هستم. آنگاه که غرور کسی را له می کنی، آنگاه که کاخ آرزوهای کسی را ویران می کنی، آنگاه که شمع امید کسی را خاموش می کنی، آنگاه که بنده ای را نادیده می انگاری ، آنگاه که حتی گوشت را می بندی تا صدای خرد شدن غرورش را نشنوی، آنگاه که خدا را می بینی و بنده خدا را نادیده می گیری ، می خواهم بدانم،دستانت را بسوی کدام آسمان دراز می کنی تا برای خوشبختی خودت دعا کنی؟. بسوی کدام قبله نماز می گزاری که دیگران نگزارده اند؟ اي تنها منجي من هیچکی با موندن من شاد نشد وقتی رفتم کسی قلبش نگرفت بغض هیچ آدمی فریاد نشد وقتی رفتم کسی غصه اش نگرفت وقتی رفتم کسی بدرقم نکرد دل من می خواست تلافی بکنه پس چشم هیچ کسی عاشقم نکرد. وقتی رفتم نه که بارون نگرفت هواصاف وخیلی هم آفتابی بود اگه شب می رفتم و خورشید نبود آسمون خوب میدونم مهتابی بود دم رفتن کسی گفت سفر بخیر که واسم غریب ونا شناخته بود اما اون وقتی رسید که قلب من همه آرزوهاشو باخته بود. چهره ی هیچ کسی پژمرده نبود گلها اماهمه پژمرده بودن کسایی که واسشون مهم بودن همه شاید یه جوری مرده بودن بی تو دلم هميشه تنگ است ، بی تودنيا برايم سوت و كوراست بی تو شبم بی مهتاب است ، بی تو ستاره آسمان تاريك دلم خاموش است بی تو زندگی بی مفهوم است ،بی تو عشق و عاشقی در دلم دوراست بی تو هوای دلم هميشه ابری است ، آسمان چشمانم هميشه بارانی است بی تو زندگی برايم عذاب است، گلهای باغ دلم همه خشك و بی جان است بی تو دريای دلم كويری تشنه و خشك است ، آسمان آبی قلبم تيره و تاراست بی تو عشق از خانه دلم فراری است و طاغچه خانه دل هميشه خالی است بی تو آرزويی ندارم در دلم ، و تنها آرزويم از خدای خويش بودنت در كنارم است بی تو غروب ها برايم جهنم واقعی است ، و سحرگاه طلوع خورشيد دلم خيالی است بی تو مجنونم ، بی تو موجودی پوچم ، بی تو جاده زندگی ام بن بست است و پرنده های آشيانه قلبم همه بی آوازهستند بی تو وجودم در اين دنيا بی ارزش است و نامم در كتاب زندگی خط خورده وفراموش شده است بی تو ديگر مجالی برای زندگی دوباره نيست آرزوی قلبم مرگ است روزم از عشق شد سیاه و سیاه سوختم سوختم دریغ دریغ مگر ای شیخ عشق بود گناه؟ در جولان گاه ادمیان بودم کسی هیچ نفس هیچ چه بودم جز ادمی تو خالی وگنگ گیجم از هزاران کرده خود ای یار ای دوست مگر به جز عشق چه بود گناه؟!؟! مگر به جز احساسم به دوست چه کرده ام که در این دنیای تباهی مزدم فقط تنهایی است.....!؟! ســـلام به آنكــه مي خواند چــه بـدانــد چــه نــدانــد هميشه با آرزو و روياهايت زندگي كن. روياها و آرمانهايت را گرامي بدار زيرا همه ي اوضاع و شرايط وجد آميز،و هر چه محيط بهشت آسـا،زائيده ي آنهاست. اگر نسبت به آنها صادق بماني،سرانجام جهانت بنــا خواهد گرديد. باور كن اگر آدمي تاب آورد در پاكيِ انديشه... بي شبهه شادماني،همچون سايه اش به دنبالش مي آيد. اما آدميان نه آنچه را كه آرزومندند،بلكه آنچه را كه سزاوارند،جذب ميكنند. آدمي نه آنچـه را كه آرزو و يا دعـا ميكنــد،بلكــه آنچـه را كه حق اوست به دست مي آورد. فقط زمـاني آرزوها و دعاها مستجــاب مي شود كه با انديشــه ها و اعمــال همــاهنگ باشد. شما اي خواننده ي جوان،روياي(نه آرزوي كاهلانه)دلتان خواه حقير خواه زيبا و خواه آميزه ي هر دو را به تحقــق در خـواهي آورد. زيرا همــواره به سوي چيزي جذب مي شوي كه در نهــان به آن عشــق مي ورزي. حاصل دقيــق انديشـة هايت در دستهايـت خـواهد بـود. همـان را به دست خـواهي آورد كه برايـش مي كوشي.نه كمـتر و نه بيشـتر پس بطلب كه خـواهي يافـت. اراده ي آدمي،آن نيروي نامرئي،ميتواند به سوي هر هـدف راهـي بگشــايد از ميــان ديوارهاي كــوه آســا. آنـي خـواهي بود كه ارداه ميكنـي پس به روياها و آرزوهايت صادق باش. اما اين را هــم بدان تا زمــاني كه نداني چه كار مي خواهي بكني،هر حركتــي بي معنــي خــواهد بود. توئي كه اين مطلب را ميخواني، ميخواهم تو را مطمئن كنم كه اگر بخواهي ميتواني بيابي. منتظر نباش ديگران كاري براي تو بكنند،تو خود حادثه ساز باش. آينده ي روشني در انتظار توست اما بايد براي به دست آوردنش عزمي راسخ داشته باشي. تو موفق خواهي شد.بدان كه دست تو در دست خداست و خدا هرگز دست تو را رها نخواهد كرد. و بعد از خدا بدان كه ديگري، پشت تو را دارد.پس پــيش به سوي موفقيت و خوشبختــي بگذار که در حسرت ديدار بميرم در حسرت ديدار تو بگذار بميرم دشوار بود مردن و روی تو نديدن بگذار به دلخواه تو دشوار بميرم بگذار که چون ناله مرغان شباهنگ در وحشت و اندوه شب تار بميرم بگذار که چون شمع کنم پيکر خود آب در بستر اشک افتم و ناچار بميرم بگذار چو خورشيد گدازنده مس فام در دامن شب با تن تب دار بميرم بگذار شوم سايه ايوان بلندت سويت خزم و گوشه ديوار بميرم ميميرم از اين درد که جان دگرم نيست تا از غم عشق تو دگر بار بميرم تا بوده ام ای دوست وفادار تو بودم بگذار بدان گونه وفادار بميرم . تسلاي دلم مي شود بي آنکه صدايش بزنم. آنگاه که بغض به سختي راه گلويم را مي بندد و احساس مي کنم که ديگر نمي توانم نفس بکشم ، درست همان هنگامي که از خودم و از همه بديهايم بيزار مي شو م و ميخواهم با تمام وجود فرياد بکشم، اشک قدوم مهربان و مبارکش را بر چهره ام می نه د تا شعله سرکش تمنايم را خاموش کند. وقتي چشمهايم خيس اند و آيينه دلم هزار ترک برداشته است ، آرزو مي کنم که اي کاش تنها با اشکهايم مي توانستم بلور شکسته دلم را ترميم کنم، اما افسوس که مي دانم نمي توانم. اشک، با همه صداقت و صفايي که دارد و با اينکه دلش به اندازه آسمان بي کران خدايي آبي و پاک است، تنها آبي است بر آتش دلم و همين داغ مرا تازه مي کند. ، گريه را نمي فهمم و سکوت را درک نمي کنم، اين را خوب مي دانم که هرگاه دلم براي خدايي بودن تنگ شود ، مي توانم خود را به آغوش گريه بيندازم و هرچقدر که بخوام با اشکهايم درددل کنم. سلام ملــــکه روياهاي من آره منم يه ديوونه ديوونهای آوارهام مجنون زنجيری منم اما هنوز پروانهام اونا ميگن عقلم کمه سنگ ميزنن منو همه قلبم مثل يه آسمون جا داره واسهی همه آره منم اون ديوونه اون که نداره يک خونه مال و ملالی ندارم اما لبام که خندونه بچهها سنگم ميزنن بزرگا خنجر ميزنن ميگن که اومد ديوونه تا همرو بخندونه هولم ميدن به زور تو آب ميدن منو صدتا عذاب پا روی سينم ميزارن ميگن تو اين آبا بخواب توی دلم ميگم خدا ببخششون از اين گناه بزار بخندن خوش باشن گور منه بيادعا آره منم يه ديوونه ديوونيای آوارهام مجنون زنجيری منم اما هنوز پروانهام اونا ميگن عقلم کمه سنگ ميزنن منو همه قلبم مثل يه آسمون جا داره واسهی همه یکی را دوست می دارم ولی افسوس که او نمی داند
ولی افسوس که او هرگز نگاهم را نمی خواند
به برگ گل نوشتم من که او را دوست می دارم
ولی افسوس که او گل را به زلف کودکی اویخت تا او را بخنداند
بر روی ماه نوشتم که او را دوست می دارم
ولی ناگه زابر تیره برقی جست و روی ماه تابان را پوشانید
پس چگونه گویم که او را نمی دونم چی بگم که دلت واسم بسوزه نمی دونم چی بگم که دلت واسم تنگ بشه نمی دونم چی بگم که از دوریم پریشون بشی نمی دونم چی بگم که ناراحتت نکنم نمی دونم چی بگم که دلخور نشی نمی دونم چی بگم که دلت رحم بیاد نمی دونم چی بگم که بازم قبولم داشته باشی نمی دونم چی بگم که باز هم دوستم داشته باشی نمی دونم چی بگم که فراموشم نکنی نمی دونم چی بگم که بدونی بدون تو میمیرم نمیدونم چی بگم که بدون تو وجود ندارم نمی دونم... و هميشه اين توئی که می روی اين منم که می مانم! بيداری کم است دوست دارم که تو در خواب هم با من باشی و هميشه اين توئی که می رويُ اين منم که می مانم... نمیخوام بهت بگم دوستت دارم آخه خیلی واسه عشق تو کم به تموم کارای روی زمین زل زدم به چشم تو مقدم حتی آوردن اسم تو واسم مثل یک مراسم مقدس واسه مستی یه عمرم یه نفس بودن کنار تو برام بسه نمیخوام نگامو از تو بگیرم نکنه که گم بشی تو سایه ها حتی درد و دل برات نمیکنم تا دلت نگیره از گلایه ها دل ما با هیچکسی را نمیاد تو حریف من و تنهایی میشی وقتی شب توموج رویا گم میشم تو برام پری دریایی میشی آسمون با بارونای دیشبش چکیده تو آبی چشمای تو اگه تو توزندونم پا بذاری دیواراش باز میشه فرش پای تو نمیخوام بهت بگم دوستت دارم خیلی اونور تر از احساس من لحظه ای که تو دیگه من و نخوای خیالم جمع که وقت مردن چشم به راه تو مي مونم با دلي پر از صداقت اگه با اشكاي گرمم دل سنگ برام بسوزه اگه جسم من بپوسه بعد دنياي دو روزه اگه نقش قصه ها شي مه روي قله ها شي بري و از من جدا شي اگه باشي يا نباشي نه فقط عاشقت هستم,مرهمي رو قلب خسته ام اين تويي كه مي پرستم,سرسپرده تو هستم اگه جاي تو به اين دل همه دنيا رو ببخشن ميگذرم از هر چه دارم اگه باشي عاشق من اگه زنجيره به پاهام اگه قفل و اگه صد بند مي رسم هر جا كه باشي به تو و عشق تو سوگند اگه باشي تاجي بر سر يا كه از ذره اي كمتر دل من داغ تو داره تا ابد تا روز آخر اگه با يه قلب تبدار بشم از عشق تو بيمار يا وجود عاشقم رو ببرن تا چوبه دار اگه جسم من فنا شه طعمه خشم خدا شه يا كه در حسرت عشقت روحم از بدن جدا شه اگه قلبمو شكستي رفتي و از من گسستي مهربون يا خود پرستي,هر كه هستي هر چه هستي نه فقط عاشقت هستم,مرهمي رو قلب خسته ام اين تويي كه مي پرستم,سرسپرده تو هستم يه غريبه با سكوتش رفته تا عمق وجودم زده آتيش به هياهوم به تموم تار و پودم يه نفر كه خوب مي دونم گريه هامو دوست نداره دوست نداره شب غصه تو دل من پا بذاره يه نفر كه كوله بارش پر از يك حس تازه يه نفر كه داره از من يه من تازه مي سازه بدون اين سكوت وحشي كه تو چشماش شعله داره مثل فرياد كه داره تو ترانه پا مي ذاره آره اون غريبه انگار اومده تا كه بمونه اين غزل ترانه ها رو واسه ي دنيا بخونه یه عمری یاد دادن به ما مرد نباید گریه کنه هنگامی که زیبایی جهان از نظر مجنون به خاک سپرده شد مجنون خود را به فرار معشوقه رساند سنگقبر را در بغل گرفت واز دل به زاری گریست و سعادت آن را یافت که در جوار لیلی جان به جهان آفرین تسلیم کرد!! لیلی می شنید که معشوقش می گوید : در غاز همیشه جای مار است ای ماه تورا چه جای مار است؟ ولی غافل از این بود که غار ساکت و آرام بدون هیچ ریا و تظاهری بدن لطیف و زیبای لیلی را به آغوش گرفته و بی آنکه آسیبی به او بر ساند از دیده نگران جها نیان او را مخفی داشته است ..... و مجنون این سعادت را یافت که خود را به آن غار برساند و آنقدر بگرید و به خود ببالد که در پای مقبره معشوقه جان می دهد خداوندا خداوندا تو هم یکبار عاشق شو و بر گیر از لب میگون یاری بوس اشک الود تو هم در انتظار دلبری با ترس و لرزوبیم در ان کوچه یک ساعت بمان غمناک و اشک الود که از درد و دل و راز درون من خبری گردی تو هم چون من به رسوایی میان ده ثمر گردی وفا داری کن و جورو جفایش را تحمل کن چنان خو کن به او تا هستی تو جمله ان گردد و بعد در اغوش رقیبی مست و بی پروا تما شا کن که تا بهتر بدانی حالات ما را و تو مانند مرغ نیمه سمبل پر زنی بر خاک و شعرت نامه ات اتش زند بر پیکر افلاک خداوندا تو هرگز نامه معشوقه ای خواندی؟ که بنویسد تویی دینم تویی جسمم تویی جانم ولی فردا همان فردا که اغاز جداییهاست! بگوید کن فراموشم نمی خواهم پشیمانم خداوندا به تو دادست در همه عمرت کلید قلب خود را لو لو شوخ فسونکاری؟ ولی فردا همان فردا کند تعویض قفلش را و تو درمانده پشت در غرق ناله و زاری گهی انگشت حسرت بر دهان از اشنایی ها گهی امواج لعنت بر زبان از بی وفایی ها خداوندا تو یک شب تیشه مردانگی بر دارو از ریشه بر افکن این درخت عشق و مستی را و خواهی دید با محو کلام دوستت دارم تو خواهی داد بر باد قبا بنیان و هستی را و زان پس هر دلی کردی از عشق بتی دل شاد به او درس وفا هم در کنار عشق خواهی داد به دنبال تو می گردم وقتي تو نيستي گم ميشه آفتاب خاکستر ميشه حرير مهتاب از رفتنت من پر ميشم از شب شب دلهره شب اظطراب
وقتي تو نيستي دنيا شب ميشه شب از دل من شب تا هميشه بي تو هر نفس تکرار ترس لحظه لحظه نيست نبض تشويش
هيچ کس عاشقت اينجور که منم نبود و نشد لاف نميزنم من از تويي که بد کردي با من گله ميکنم دل نميکنم
بي تو نه صدا مونده نه آواز نه اشک غزل نه ناله ساز بالي اگه هست از جنس کوه از رنگ خاک و حسرت پرواز منو ببخش منو ببخش منو ببخش منو ببخش منو ببخش منو ببخش منو ببخش منو ببخش منو ببخش منو ببخش منو ببخش منو ببخش اي گل سرخ آیا از او شنیده اید؟ ای بلبل دیوان مست آیا از او شنیده اید؟ یه عمری یاد دادن به ما مرد نباید گریه کنه من اگر عاشق نباشم از خودم سیرم صبح ها نان و پنيرك بخوريم. من در اين خانه به گم نامي نمناك علف نزديكم . عشق فداي خاك پا شدن نيست 
بال زدو تو ذهن افق رها شد
غروب خورشیدو نشون کردو رفت
پر زدو زد به قلب تیره ی شب
پرنده خسته بود و شب سیاه بود
پهنه ی آسمون چه بی حساب بود
.....
پرنده ی خسته دیگه
از ذهن خیس خورده ی شب رها شد
نشست و فکر رفتن از توی سرش جدا شد
........
پرنده تا بالهاشوبست
فکر سفر یادش رفت
نشست رو تندیس درخت
عشق سفر یادش رفت
...
تو خلوت باد و درخت و مهتاب
پرنده مونده بود و یاد پرواز
تو اون شب سکوت و ترس و تردید
پرنده قلبش رو سپرد به تقدیر
.....
یواشکی ستاره ایی پرنده رو صدا زد
نگاهشو با نور مهتاب اومد آشنا کرد
پرنده بیخود شدو قلبش تپید
صدای قلبش شب و از هم درید
.....
عشق سفر برای اون تازه شد و
اونو ز خود دور نکرد
رفت و دیگه
به باد و بارون و به شب فکر نکرد
.....
رو جاده ی نور سفید مهتاب
پرنده پر می زد به عشق فردا
یکدفعه چشماش پر شد از سیاهی
هیچی ندید فقط عذاب خالی
....
پرنده دید تو چنگ جغد اسیره
دید داره زیر نور ماه میمیره
پرنده چشماش دیگه قدرت نداشت
نبض و نفسهاش دیگه همت نداشت
آروم و آهسته دو چشمش رو بست
چشمهای مهتاب توی قلبش نشست
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
مرا تنها مگذار ، اگر آسمان شوي برايت زمين خواهم شد تا به رويم بباري
، براي چشمان معصومت نگاه خواهم شد و براي گوشهايت صدا ، براي نفسهايت
گلو خواهم شد و در رگهايت از خون خود خواهم دميد ، و پس از مرگت نيز براي
جسد ت كفن خواهم شد ، مرا تنها مگذار ، مرا تنها مگذار . روزي كه
خداوند تو را مي آفريد از او زمان مرگت را پرسيدم ! ميداني چرا ؟ براي
اينكه پيش از تو بميرم و هيچ گاه مرگت را نبينم . ميخواهم تا هميشه برايم
زنده باشي تا هميشه . تو ديگر تنها نيستي ، خانه اي خواهم ساخت برايت ،
از استخوانهايم برايش ستون و از پوستم برايش سقفي ، قلبم را با برق شكاف
ميان سينه هايت ميشكافم واز گرمي خون رگهايم براي شبهاي تاريك تنهاييت
آتشي مي افروزم و تا هميشه در كنارت ميسوزم تا هميشه
داشتن پيوندي خود آگاه و از روي بصيرت روشن و زلال . عشق بيشتر از غريزه آب ميخورد و هرچه از غريزه سر زند بي ارزش است و دوست داشتن از روح طلوع ميکند و تا هرجا که يک روح ارتفاع دارددوست داشتن نيز همگام با آن اوج ميابد
عشق در دريا غرق شدن است و دوست داشتن در دريا شنا کردن
عشق بينائي را ميگيرد و دوست داشتن ميدهد

همه ما وقتي کوچک بوديم مار و پله بازي مي کرديم , يادته چقدر هيجان داشت. مي توني تصور کني دوباره داري به اين بازي ادامه مي دي ؟ آره تو زندگي واقعي ! فکر نمي کني که زندگي واقعي هم يه جور مار و پله ست ؟ اگه دقت کرده باشي تو زندگي واقعي , هم مار داريم هم نردبون . بعضي وقتها بايد اونقدر صبر کني تا شش بياري و بتوني بازي رو شروع کني . شايد سالها زندگي کني ولي هيچ وقت نتوني شش بياري . اين شش مي تونه همون هدف و راهي باشه که توي زندگي ات انتخاب مي کني . شش که آوردي شروع مي کني به جلو رفتن . شايد اولش يک آوردي , يا شايد پنج يا دوباره شش آوردي . نبايد از اينکه يک آوردي حالت گرفته شه, نه از اينکه شش آوردي خوشحال باشي , از کجا معلوم با همين يک آوردن به نردبون نرسي و شش تو رو نندازه توي دهن ماري که مجبور شي دوباره از اول شروع کني ؟چه بخواي چه نخواي ,سر راهت هم مار هست هم نردبون , اگه مار نيشت زد خودتو نباز , دوباره مي توني شروع کني.
۱ ) قانون اين بازي اينه که هيچ وقت از صفحه بيرون انداخته نمي شي مگه خودت بخواي بازي رو نيمه کاره رها کني .
۲ ) شروع که کردي بايد تا ته بازي رو بري . حالا بستگي به خودت داره که چقدر اراده ات رو جزم کني که ادامه بدي .
۳ ) ولي اينو مطمئن باش هر چقدر هم مارها تو رو نيش بزنن باز مي توني به خونه آخر برسي , مهم چه جور رسيدنه .
اون طرف قضيه رو هم ببين ممکنه يه عدد کوچک و ناقابل مثل يک تو رو از يه نردبون بالا ببره که خيلي جلو بيفتي .ولي باز هم مواظب باش دست و پاتو گم نکني چون هنوز هم سر راهت مار هست که نيشت بزنه ,
4 ) فقط بايد با تحمل و تامل جلو بري , وقتي هم به خونه آخر رسيدي دمت گرم , به يه هدفت جامه عمل پوشاندي , پس دوباره تاس رو بنداز که براي رسيدن به هدف ديگه دست به کار شي . حالا ديدي چرا مي گم زندگي مثل مار و پله مي مونه , نمي دونم تو زندگي چند بار تا حالا مار نيشت زده ولي اميدوارم هر بار نيشت زد دوباره تاس رو انداخته باشي .
مي دونم که جا نزدي . مي دوني اگه مار نبود نردبون معني نداشت ؟ اميدوارم زندگي ات هميشه پر از نردبون باشه و خودت هم نردبون باشي واسه ديگران . و اين رو هم بدون که تعداد دفعاتي که مي توني تاس رو بندازي محدوده . چون همه مي خوان تو اين بازي شرکت کنن. پس بگو يا علي و تاس رو بنداز.


اشک، غربت غريبي دارد. زماني جاري مي شود بي آنکه بخواهم
و من با اينکه اشک را نمي شناسم
اره بازم منم همون مجنون غمگين و خسته قصر يخي..
همون مجنون بد قول..اما عاشق همون مجنون ديوونه كه عاشق يه ملکه ديوونه تر از خودش شده ...همون عاشق دشت رزاي زرد همون زردي كه تو چشم ادما نشونه نفرته و تو چشم اين عاشق ديوونه نشونه عشق... همون مجنونی كه يه دسته رز زرد شده يه قصر گل تو دلش همون مجنونی كه هر شب احوال ملکه مهربونشو از مهتاب و ستاره مي پرسه ...بازم بگم يا كافيه...
نه نه هيچ فكر نكن اتفاق خوبي افتاده كه دارم با اين لحن صحبت مي كنم... هيچ اتفاقي نيفتاده روزا رنگ شبن و شبا رنگ تنهايي و دل من همچنان پر از درد و غم اما اينجا يه چيزي هست كه همه چيو تغيير ميده و شده يه نقطه نوراني تو دل اين عاشق تنها و خسته و اون وجود ملـــکه ايه تو ديار عاشقي كه مجنون فقط و فقط به اميد رسيدن به اون ساعتها و روزها منتظره و تمام درد و رنج و اشكشو ميون تموم تاراي نخ هاي رنگي مي زاره و رو يك تابلو كوچيك مي بافه تا يه روز يه روز كه دوباره خورشيد ازادي بتابه تقديم كنه به ملـــکه روياييش...
تابلويي كه كوچيكه و بچه گونه تابلويي كه واسه ملـــکه ارزشش خيلي كمه اما مجنون اونو داره با نخ هاي دلش مي بافه...
يه تابلو رنگي با يه دنياي سفيد كودكانه دنياي پاك و صادق بچه ها دنياي به دور از رنگ و رياي ادم بزرگا...چيزي كه هر روز دونه دونه اشك مجنون روش ميچكه...
چيزي كه بيشتر شده بافته رنج مجنون هم دم اين روزاي سخت و تاريكش....
ملـــکه من...فرشته من...عشق جاوداني من...چقدر حالا مي فهمم كه بيشتر از اونچه فكر مي كردم دوستت دارم...حالا مي فهمم كه دستات چشمات نفسات بوسه هات همه و همه تنها دليله برا نفس كشيدن من...حالا مي فهمم كه تپشاي قلبت تنها چيزيه كه باعث ميشه اين قلب پر دردم بتپه...

آسمان ها روشن از نور و صفاست
موج اقيانوس جوشان فضاست
باز من گفتم: كه بالاتر كجاست؟
گفت: بالاتر جهاني ديگر است
عالمي كز عالم خاكي جداست
پهن دشت آسمان بي انتهاست
بازمن گفتم: كه بالاتر كجاست؟
گفت: بالاتر از آنجا راه نيست
زآنكه آنجا بارگاه كبرياست
آخرين معراج ما عرض خداست
باز من گفتم كه: بالاتر كجاست؟
لحظه اي در ديگانم خيره شد
گفت: اين انديشه ها بس نارساست
گفتمش: از چشم شاعر كن نگاه
تا نپنداري كه گفتاري خطاست
دورتر از چشمه خورشيدها
برتر از اين عالم بي انتها
باز هم بالاتر از عرش خدا
عرصه پرواز مرغ فكر ماست
از خدا خواستم تا دردهايم را التيام بخشد,خداوند پاسخ گفت:
مخلوق خوب من!هر دردي را درماني است و اين تو هستي كه بايد درمان دردهايت را
بجويي.
از خدا خواستم تا به من صبر عنايت كند.خداوند پاسخ داد:
بنده قدرتمند من!صبر حاصل سختي است.عطا شدني نيستبلكه آموختني است
از خدا خواستم تا مرا شادي و شعف بخشد.خداوند پاسخ گفت:
نازنينم!من به تو موهبت بسيار بخشيدم شاد بودن با خود توست.
از خدا خواستم تا رنجم را كاستي دهد.خداوند پاسخ گفت:
مخلوق صبورم!بهاي رنج تو دوري از دنيا و نزديكي به من است.
از خدا خواستم تا روحم را شكوفا سازد.خداوند پاسخ گفت:
پرورش روح تو با تو اما آراستن آن با من
از خدا خواستم تا از لذايذ دنيا سرشار سازد خداوند پاسخ گفت:
من به تو زندگي بخشيدم بهره مندي از آن با تو
از خدا خواستم تا راه عشق ورزيدن را به من بياموزد
خداوند پاسخ گفت:اشرف مخلوقات من بالاخره دريافتي كه چه از من بخواهي.
به خاطر داشته باش كه در مسير عشق ورزيدن به من به مقصد دوست داشتن ديگران
خواهي رسيد
![]()
![]()
![]()
نگاهش می کنم بلکه شاید بخواند از نگاه من که او را دوست می دارم
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()

باید بریزه تو خودش دردو تو دل چاله کنه
اخم و سبیل و ادعا شده بلای جونمون
جوری شده که یار دیگه راضی شده به خونمون
یه عمری یاد دادن به ما بهش نگو دوسش داری
حتی اگه به خاطرش شبارو تا صبح بیداری
این اشتباه بود و بازم به اخم و تـخمم می نازم
من می خوامش ولی حالا اون متنفره ازم
یه عمری عاشقش بودم نگفته موند حرف دلم
این روزا احساس میکنم که آب شده برف دلم
مگه چه اشکالی داره بهش میگم دوسش دارم
خوب آره این حقیقته می ترسی چی؟کم بیارم
می ترسی که چطور بشه؟بهش بگو دوسش داری
خوب آره این حقیقته می ترسی چی؟کم بیاری
اخم و سبیل و ادعا شده بلای جونمون
جوری شده که یار دیگه راضی شده به خونمون


منـو ببخش اگه شـبا ســتا ره ها رو میشمـرم
اگه همش پیش همه بهت می گم دوستت دارم
مـنو ببخش اگه برات سـبد سـبد گل می چیـنم
منـو ببخـش اگه شـبا فقط تـو رو خواب میبـینم
مـنو ببخـش اگه فقط اسـمتو تــکرا ر مـیکـنم
عـشـق تـو رو بـهـانـه گـریه گـیتا ر میکنـم
منو ببخش اگه واسه چشم های تو خیلی کمم
تو یه فرشته ای و من ؛ خیلی باشم یه اد مـم
منو ببخش اگه برات میـمیرم و زنده می شـم
اگــه با دیوونگـیام پیش تو شـرمنده میـشم
مـنو ببخش اگه تو رو می سپرمت دست خدا
اگـه پیـش غریبه ها به جای تو میـگم شمـا
منو ببخش اگه نخواست با من بمونی سر نوشت
قرا ر ما پشت یه بید یه روزی تو ا ردیبهشت


شاپرکها...قاصدکها...
آهای نسیم رهگذر...
ای مرغک شانه به سر...
اقاقيا
نسترن ها...
شقايق ها...
اي کوچه هاي پر نفس...
پنجره هاي در قفس...
او را به جایی دیده اید
او را که با من آشناست...
در خلوتم اوج صداست
ای سرزمین دوردست...
ای جاده های طب زده
مسافران شب زده...
سایه او را دیده اید؟
صدای او شنیده اید؟
اورا که در من زندگی است...
در من همیشه ماندنی است...
او را به جایی دیده اید...
او را که با من آشناست
در خلوتم اوج صداست...
تو اين غبار . تو اين سکوت
چه بي صدا . نفس نفس
از اين نامهربوني ها
دارم از غصه مي ميرم
رفيق روز تنهايي
يه روز دستاتو مي گيرم
تو اين شب گريه مي توني
پناه هق هقم باشي
تو اي همزاد همخونه
چي ميشه عاشقم باشي
دوباره من دوباره تو
دوباره عشق دوباره ما
دو هم نفس دو هم زبون
دو همسفر دو همصدا
تو اي پايان تنهايي
پناه آخر من باش
تو اين شب مرگي پاييز
بهار باور من باش
بذار با مشرق چشمات
شبم روشنترين باشه
ميخوام آيينه خونه
با چشمات همنشين باشه
دلم گرفت اي هم نفس
پرم شکست تو اين قفس
تو اين غبار تو اين سکوت
چه بي صدا نفس نفس
باید بریزه تو خودش دردو تو دل چاله کنه
اخم و سبیل و ادعا شده بلای جونمون
جوری شده که یار دیگه راضی شده به خونمون
یه عمری یاد دادن به ما بهش نگو دوسش داری
حتی اگه به خاطرش شبارو تا صبح بیداری
این اشتباه بود و بازم به اخم و تـخمم می نازم
من می خوامش ولی حالا اون متنفره ازم
یه عمری عاشقش بودم نگفته موند حرف دلم
این روزا احساس میکنم که آب شده برف دلم
مگه چه اشکالی داره بهش میگم دوسش دارم
خوب آره این حقیقته می ترسی چی؟کم بیارم
می ترسی که چطور بشه؟بهش بگو دوسش داری
خوب آره این حقیقته می ترسی چی؟کم بیاری
اخم و سبیل و ادعا شده بلای جونمون
جوری شده که یار دیگه راضی شده به خونمون
من اگر عاشق نباشم زود میمیرم
من اگر عاشق نباشم از خودم سیرم،
زود میمیرم.
سینه سردش پیشه ماست،
لبریزه دردش پیشه ماست،
همسفر آتش کجاست؟ همسفر آتش کجاست؟
سفرهء دل خالی و بی روزی است
سینه ام محتاج آتش سوزی است؛
سینه ام محتاج آتش سوزی است.
نازنین تو همرهی با راز داران میکنی،
آتشی را زیره خاکستر تو پنهان میکنی
من که خود در معبد دلدادگان آیینه ام
تله خاکستر نمیخواهم درونه سینه ام
من اگر عاشق نباشم از خودم سیرم
من اگر عاشق نباشم زود میمیرم
سفرهء دل خالی و بی روزی است
سینه ام محتاج آتش سوزی است؛
سینه ام محتاج آتش سوزی است
سینه سردش پیشه ماست
لبریزه دردش پیشه ماست
همسفر آتش کجاست؟ همسفر آتش کجاست؟
و بكاريم نهالي سر هرپيچ كلام .
و بپاشيم ميان دو هجا تخم سكوت .
و نخوانيم كتابي كه در آن باد نمـي آيد
و كتابي كه در آن پوست شبنم تر نيست
و كتـــابـي كه در آن يـاختــه هـا بـي بـعدند .
و نخواهيــم مگس از سر انگشت طبيعت بپرد .
و نخواهيــم پلنـــگ از در خـــلقت بـــرود بيـــرون .
و بدانيـــم اگـر كرم نبود ، زندگي چيزي كــم داشت .
و اگــر خنج نــبود، لــطمه مي خــورد به قانون درخت .
و اگــر مرگ نبــود ، دست ما در پــي چيــزي مي گشت .
و بدانيم اگر نور نبود ، منطق زنده ي پـرواز دگرگون مي شد .
و بدانيم كه پيش از مرجـان ، خـلائي بود در انــديشه ي درياها.
و نتـــرسيم از مرگ
(مرگ پايان كبوتر نيست .
مرگ وارونه ي يك زنجره نيست .
مــــرگ در ذهن اقــاقــي جـــاري است .
مرگ در آب و هواي خوش انديشه نشيمن دارد .
مــرگ در ذات شب دهــكده از صـبح ســـخن مـي گويد .
مــرگ با خـــوشه ي انـــگور مـــي آيد به دهان .
مرگ در حنجره ي سرخ گــلو مــي خواند .
مرگ مسئول قشنگي پرشاپرك است .
مرگ گــاهي ريحان مــي چيــند .
مرگ گاهـي ودكا مي نوشد .
من صداي نفس باغچه را مي شنوم
و صداي ظلمت را ، وقتي از برگي مي ريزد .
و صداي ، سرفه ي روشني از پشت درخت ،
عطسه ي آب از هر رخنه ي سنگ ،
چكچك چلچله از سقف بهار.
و صداي صاف ، باز و بسته شدن پنجره ي تنهايي .
و صداي پاك ، پوست انداختن مبهم عشق،
متراكم شدن ذوق پريدن در بال
و ترك خوردن خودداري روح .
من صداي قدم خواهش را مي شنوم
و صداي ، پاي قانوني خون را در رگ .
ضربان سحر چاه كبوترها ،
تپش قلب شب آدينه ،
جريان گل ميخك در فكر،
شيهه ي پاك حقيقت از دور.
من صداي وزش ماده را مي شنوم
من صداي ، كفش ايمان را در كوچه ي شوق.
و صداي باران را ، روي پلك تر عشق،
روي موسيقي غمناك بلوغ،
روي آواز انارستان ها.
و صداي متلاشي شدن شيشه ي شادي در شب ،
پاره پاره شدن كاغذ زيبايي،
پرو خالي شدن كاسه ي غربت از باد.
عشق راهي بري رسيدن به يارنيست
عشق ناب را در اين جهان نيست
اگر هست هم در بين ما نيست
كبوتر با كبوتر باز با باز
تفاهم پايه ي اين عشق نيست
عشق را اگر جويي,جايي دگر يابي
در اينجا بجز خشت هيچ نيست
مردمان,هوس را با عشق يكي كردند
ندانند كه هوس همچون عشق,پاك نيست
******************************
آسمان رنگ خدا گشت بيا پر بزنيم
باغ خورشيد پراز چلچله ها گشت بيا سر بزنيم
فصل مهمان شدن پنجره ها يادت هست
پشت در جاي غريبيست بيا در بزنيم
يک نفر باز مرا در خود من مي خواند
پر پرواز نداريم که پرپر بزنيم
باز از مزرعه من بوي علف مي شنوم
جاي پروانه چه خاليست بيا پر بزنيم
****************************
نوشته شده در یکشنبه سی و یکم اردیبهشت 1385ساعت
15:7 توسط حســن و زهـــره| |
منتظر لحظه اي هستم که دستانت را بگيرم در چشمانت خيره شوم دوستت دارم را بر لبانم جاري کنم منتظر لحظه اي هستم که در کنارت بنشينم سر رو شونه هايت بگذارم....از عشق تو..... از داشتن تو...اشک شوق ريزم منتظر لحظه ي مقدس که تو را در اغوش بگيرم بوسه اي از سر عشق به تو تقديم کنم وبا تمام وجود قلبم و عشقم را به تو هديه کنم اري من تورا دوست دارم وعاشقانه تو را مي ستايم
نوشته شده در یکشنبه سی و یکم اردیبهشت 1385ساعت
15:2 توسط حســن و زهـــره| |
یه روز پرنده از زمین جدا شد
نوشته شده در یکشنبه سی و یکم اردیبهشت 1385ساعت
14:55 توسط حســن و زهـــره| |
در دادگاه عشق ... قسمم قلبم بود وكيلم دلم و حضار جمعي از عاشقان و دلسوختگان . قاضي نامم را بلند خواند و گناهم را دوست داشتن تو اعلام كرد و پس محكوم شدم به تنهايي و مرگ . كنار چوبهيه دار از من خواستند تا اخرين خواسته ام را بگويم و ومن گفتم : به تو بگويند ... دوستت دارم
نوشته شده در یکشنبه سی و یکم اردیبهشت 1385ساعت
14:50 توسط حســن و زهـــره| |
فاصله آدمها نسبت بهم آنقدرزیاد شده است، که گویی کسی، کسی را درک نمی کند.کسی صدای " دوستت دارم " های کسی را هم نمی شود.همه روابط به قدر پوسته تخم مرغی ،ظریف و ضعیف و شکننده شده است.
گاهی وقتها سکوت همه چیز است. گفته ها سیاهی دفترند . باید از بیرون دادن آنها پرهیز کرد. سکوت، سپیدی درون وحاشیه دفتراست. که نه چشم را می آزارد .نه خاطر کسی را مکدر می کند. دوست خوب کسی است که سپید های دفتردوستی ات را بخواند ، نه آنکه دائم سیاهی هایش را برایت ورق بزند.
هرچیزی اگردرجای خودش نباشد بد است. چه سکوت باشد، چه حرف. گاه ، حرف بد است. گاه سکوت. باید جایش را فهمید. و کسی که می فهمد ، هم برای روزهای همصحبتی ، همدم خوبی است. هم برای روزهای دلتنگی .که فرونپاشی . که زیردست و پای این و آن لگد مال سوء تفاهم ها نشوی
نوشته شده در شنبه سی ام اردیبهشت 1385ساعت
18:55 توسط حســن و زهـــره| |
نوشته شده در شنبه سی ام اردیبهشت 1385ساعت
18:53 توسط حســن و زهـــره| |
نوشته شده در شنبه سی ام اردیبهشت 1385ساعت
16:40 توسط حســن و زهـــره| |
نوشته شده در شنبه سی ام اردیبهشت 1385ساعت
10:1 توسط حســن و زهـــره| |
نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1385ساعت
8:41 توسط حســن و زهـــره| |
دوست داشتن از عشق برتر است . عشق يک جور جوشش کور است و پيوندي از سر نابينائي ، اما دوست
عشق در قالب دلها در شکل ها و رنگ هاي تقريبا مشابهي متجلي ميشود و داراي صفات و حالات و مظاهر مشترکي است ، اما دوست داشتن در هر روحي جلوه خاص خويش دارد و از روح رنگ ميگيرد و چون روح ها برخلاف غريزه ها هر کدام رنگي و ارتفاعي و بعدي و طعمي و عطري ويژه خويش دارد ، مي توان گفت که به شماره هر روحي ، دوست داشتني هست
عشق زيبائي هاي دلخواه را در معشوق ميافريند و دوست داشتن زيبائي هاي دلخواه را در دوست ميبيند و ميابد
عشق يک فريب بزرگ و قوي است و دوست داشتن يک صداقت راستين و صميمي ، بي انتها و مطلق
نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1385ساعت
14:11 توسط حســن و زهـــره| |
هیچکی از رفتن من غصه نخورد
نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1385ساعت
16:9 توسط حســن و زهـــره| |
نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1385ساعت
15:58 توسط حســن و زهـــره| |
نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1385ساعت
7:44 توسط حســن و زهـــره| |
نوشته شده در شنبه بیست و سوم اردیبهشت 1385ساعت
14:22 توسط حســن و زهـــره| |
نوشته شده در جمعه بیست و دوم اردیبهشت 1385ساعت
19:8 توسط حســن و زهـــره| |
نوشته شده در سه شنبه نوزدهم اردیبهشت 1385ساعت
10:46 توسط حســن و زهـــره| |
نوشته شده در سه شنبه نوزدهم اردیبهشت 1385ساعت
10:25 توسط حســن و زهـــره| |
نوشته شده در سه شنبه نوزدهم اردیبهشت 1385ساعت
8:58 توسط حســن و زهـــره| |
گفت:آنجا چشمه خورشيدهاست
نوشته شده در سه شنبه نوزدهم اردیبهشت 1385ساعت
8:52 توسط حســن و زهـــره| |
نوشته شده در سه شنبه نوزدهم اردیبهشت 1385ساعت
8:28 توسط حســن و زهـــره| |
نوشته شده در دوشنبه هجدهم اردیبهشت 1385ساعت
18:57 توسط حســن و زهـــره| |
می خوام یه کلیپ قشنگ بذارم البته طول می کشه تا لود بشه ولی می ارزه این کليپ و بهترین کَسم یهم هدیه داده اگه می خواهيد ببینید اینجا کلیک کنید
نوشته شده در دوشنبه هجدهم اردیبهشت 1385ساعت
17:6 توسط حســن و زهـــره| |
نوشته شده در دوشنبه هجدهم اردیبهشت 1385ساعت
14:7 توسط حســن و زهـــره| |
|+|
نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم اردیبهشت 1385ساعت
10:34 توسط حســن و زهـــره| |
نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم اردیبهشت 1385ساعت
19:33 توسط حســن و زهـــره| |
نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم اردیبهشت 1385ساعت
17:11 توسط حســن و زهـــره| |
نوشته شده در سه شنبه دوازدهم اردیبهشت 1385ساعت
16:33 توسط حســن و زهـــره| |
نوشته شده در سه شنبه دوازدهم اردیبهشت 1385ساعت
14:15 توسط حســن و زهـــره| |
نوشته شده در دوشنبه یازدهم اردیبهشت 1385ساعت
9:24 توسط حســن و زهـــره| |
نوشته شده در دوشنبه یازدهم اردیبهشت 1385ساعت
8:38 توسط حســن و زهـــره| |
نوشته شده در دوشنبه یازدهم اردیبهشت 1385ساعت
8:32 توسط حســن و زهـــره| |
نوشته شده در یکشنبه دهم اردیبهشت 1385ساعت
9:1 توسط حســن و زهـــره| |
نوشته شده در یکشنبه دهم اردیبهشت 1385ساعت
8:58 توسط حســن و زهـــره| |
نوشته شده در پنجشنبه هفتم اردیبهشت 1385ساعت
11:1 توسط حســن و زهـــره| |
آهای آهای کبوترا...
نوشته شده در پنجشنبه هفتم اردیبهشت 1385ساعت
10:49 توسط حســن و زهـــره| |
پرم شکست تو اين قفس
نوشته شده در پنجشنبه هفتم اردیبهشت 1385ساعت
9:17 توسط حســن و زهـــره| |
نوشته شده در چهارشنبه ششم اردیبهشت 1385ساعت
13:51 توسط حســن و زهـــره| |
نوشته شده در چهارشنبه ششم اردیبهشت 1385ساعت
13:14 توسط حســن و زهـــره| |
نوشته شده در چهارشنبه ششم اردیبهشت 1385ساعت
12:25 توسط حســن و زهـــره| |
نوشته شده در چهارشنبه ششم اردیبهشت 1385ساعت
12:17 توسط حســن و زهـــره| |
نوشته شده در چهارشنبه ششم اردیبهشت 1385ساعت
11:30 توسط حســن و زهـــره| |








